ما را از شیطان نجات بده
با سلام و درود خدمت دوستای خوبم...خوب...یه داستان میخام بنویسم که استاد کاراتم برامون تعریف کرده...جالب بود منم برای شما تعریفش می کنم...خوب..یه ذره میخام رسمی بنویسمش...
روزی استادی پیر به همراه شاگردانش داشتند در مسیری حرکت میکردند...به دیواری رسیدند که فقط یک دیوار بود...خوب...استاد خم شد و یک تکه زغال از زمین برداشت...نه..آن زغال بیخود بود...یک دانه زغال دیگر برداشت...سپس با آن زغال یک دایره به قطر یک آرنج روی دیوار رسم نمود و خطاب به شاگردانش گفت..(از میان شما چه کسی میتواند به این دایره ضربه زده و با مشت آن را سوراخ کند)...شاگردان گفتند..(استاد این کار امکان ندارد و بسیار مشکل است...هیچکدام ما نمیتوانیم این دیوار را با مشت سوراخ کنیم)...استاد گفت(پس امتحان میکنیم)....شاگردان آن استادپیر هرکدام به آن دایره که داخل دیوار رسم شده بود مشت زدند...هرکسی به اندازه قدرت و توانایی خودش ضربه میزد...بعضی ده مشت ..بعضی سه مشت...بعضی هشت مشت...تمام شاگردان بارها به دایره مشت زدند اما دیوار سوراخ نشد...تااینکه استاد به شاگردانش گفت..(دیگر کافیست دست نگه دارید)...همه دست
برچسب:
نویسنده: پرهام رادمنش
تاريخ: سه
شنبه
17 اسفند
1395 ساعت: 14:12