خرید بک لینک
مانی را از دعوا نجات بده (بیام پایین؟؟) سلام دوستای گلم...عزیزای دلم...اول بگم شرمنده خیلی دیر دارم آپ میکنم...راستش یه کم بی حوصله میشم بعضی وختا...خیلی خوب...این خاطره از خودم نیس...از داداش جان مانی هستش...زود شروع کنم به تعریفش...خوب..این مانی وختی جوونتر از اینی بوده که الان هست بلا ازتون دور ب

برچسب: نویسنده: پرهام رادمنش تاريخ: جمعه 27 اسفند 1395 ساعت: 21:33

ما را از شیطان نجات بده با سلام و درود خدمت دوستای خوبم...خوب...یه داستان میخام بنویسم که استاد کاراتم برامون تعریف کرده...جالب بود منم برای شما تعریفش می کنم...خوب..یه ذره میخام رسمی بنویسمش... روزی استادی پیر به همراه شاگردانش داشتند در مسیری حرکت میکردند...به دیواری رسیدند که فقط یک دیوار بود...خوب...استاد خم شد و یک تکه زغال از زمین برداشت...نه..آن زغال بیخود بود...یک دانه زغال دیگر برداشت...سپس با آن زغال یک دایره به قطر یک آرنج روی دیوار رسم نمود و خطاب به شاگردانش گفت..(از میان شما چه کسی میتواند به این دایره ضربه زده و با مشت آن را سوراخ کند)...شاگردان گفتند..(استاد این کار امکان ندارد و بسیار مشکل است...هیچکدام ما نمیتوانیم این دیوار را با مشت سوراخ کنیم)...استاد گفت(پس امتحان میکنیم)....شاگردان آن استادپیر هرکدام به آن دایره که داخل دیوار رسم شده بود مشت زدند...هرکسی به اندازه قدرت و توانایی خودش ضربه میزد...بعضی ده مشت ..بعضی سه مشت...بعضی هشت مشت...تمام شاگردان بارها به دایره مشت زدند اما دیوار سوراخ نشد...تااینکه استاد به شاگردانش گفت..(دیگر کافیست دست نگه دارید)...همه دست

برچسب: نویسنده: پرهام رادمنش تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 14:12

ما را از شیطان نجات بده ...اونم چه صدمه ای... سلام دوستای گلم...عزیزای دلم...دیروز من رفتم باغ بعد مدرسه...مانی بود عمومش ناصرهم بود...خوب...اتفاق خاصی نیفتاد...دیگه تا طرفای غروب بودیم....بعدش اونا رفتن...منم یه ذره بیشتر موندم تا دیگه منم با موتور برم خونه...آخه با موتور رفته بودم دنبالشون....آخه خیلی وقته باغ نرفته بودم حسابی دلم میخواست برم باغ سگارو ببینم...یه چرخی بزنم...ولی خیلی سرد بود...خوب...اونا رفتن...منم یه ذره موندم حدود یه ربع...منم راه افتادم نمیخواستم زیاد تنها بمونم....خوب...دیگه وسط جاده باغها بودم که بارون گرفت...یه بارون شدید ناگهانی بود...ولی مهم نبود باید میرفتم...بچه ها اگه خارج شهر یا یه محیط باز بودین و بارون رعدوبرقی زد نمونین یه جا...خطرناکه...خلاصه...عجله میکردم...بعد چشمتون روز بد نبینه..یعنی لحظه بد نبینه....نمیدونم چی شد دیدم رو زمینم....زود بلند شدم...آره...تصادف کرده بودم با یه موتوری دیگه...اونم اونور افتاده بود...سرپیچ ندیده بودمش اونم منو ندیده بود...بارونم داشت میزد...بلند شدم...یه ذره زانوم میسوخت...آقاهه که سوار موتور بود هم افتاده بود زمین...رفت

برچسب: نویسنده: پرهام رادمنش تاريخ: پنجشنبه 12 اسفند 1395 ساعت: 5:52

ما را از شیطان نجات بده..مرسی دوسه تا اسکناس داغون داخلش بود با چندتا سکه که باهاشون بازی میکنه... سلام دوستای گلم...عزیزای دلم...چه خبر؟...چه خطر؟...خوبین؟...خوب...داشتم با عمومش ناصر حرف میزدم..(به منه عاجز کمک کنین..علیلم ذلیلم..بدبختم)...ولی عموناصر فقط میخندید...هیچی..رفتم پیش عموجان...(آقا..آقا...تو روخدا...تو رو به مکه ای که رفتین...بچه صغیر دارم...عیال وارم)...گفت(هانی دیشب بهت پول دادم فک نکنم الان احتیاج داشته باشی...بزار بعدن بهت میدم)...منم باشه....رفتم سراغ داداش جان مانی...گفتمش(آقا من گشنمه ..زن و بچه هام سه روزه غذای درست حسابی نخوردن..تو رو جون عزیزت یه کمکی به منه بدبخت بکن...تو رو خخخدا)...یه کم نیگام کرد گفت..(فعلا هرچی پول تو جیبته بده من...زود باش ..پولام کمه میخام برم بیرون)..د بیا...اگه بمونم اینجا خودمو هم میگیره کارگری..ولش کن بابا نخواستیم...خوب...مامان خاله هم که خونه نبود...زنعموجان هم که حرفشو نزن..به اینجور حرفا حساسیت داره...مونده خواهرجان پدیا...رفتم پیشش...(دختر خوب..دختر قشنگ...ببین..من گشنمه..پول ندارم...)..گفت(گاو تو که الان داشتی غذا میخوردی)..گفتم

برچسب: نویسنده: پرهام رادمنش تاريخ: پنجشنبه 12 اسفند 1395 ساعت: 5:52

صفحه بندی